<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>طرح یک کویر</title>
		<link>http://hazrat-eshgh.com</link>
		<description>طرح یک کویر  بهانه ای است برای نوشتن و کمی فکر کردن به روزهایمان....</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>از حضرت عشق تا ؛ طرح یک کویر</title>
					<link>http://hazrat-eshgh.com/1389/06/07/post-245/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;times new roman,times,serif&quot; style=&quot;color: rgb(204, 204, 204);&quot;&gt;خوب خیلی وقت بود این تصمیم را داشتم ولی خوب بیخود امروز فردا می کردم! خودمم نمی دانم چرا؟ به هر حال حالا دیگه عملی شد. پنج سال با یک نام رفتیم جلو٬ حالا می خواهیم با نامی دیگر برویم جلو... شایدم برگردیم به عقب!!&lt;br /&gt;دلیل و شوند ویژه قابل گفتن و سخنی تازه هم این تصمیم نداشت!!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;طرح یک کویر.&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 29 Aug 2010 03:08:16 GMT</pubDate>
          <comments>http://hazrat-eshgh.com/Comments.bs?PostID=245</comments>
          <author>روزبه</author>
          <guid>http://hazrat-eshgh.com/1389/06/07/post-245/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>امروز هم بهتر از دیروز نیست! ــ پنج سال گذشت...</title>
					<link>http://hazrat-eshgh.com/1389/05/30/post-244/</link>
					<description>&lt;p style=&quot;color: rgb(204, 204, 204);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;خوب که به بدنم نگاه می کنم تبدیل شدم به یک سلسله خطوط موازی و گاهی هم
 شکسته که هیچ نقطه آغاز و پایانی نداره، وقت پوشیدن لباس این را به خوبی 
متوجه شدم. موهام باز داره بلند میشه و مدتی هم هست که حوصله اصلاح صورت را
 ندارم! لباس هام هم رو تنم گریه می کنند٬ پیراهن سبزی که پوشیدم رنگش پریده بود و کمرنگ تر از پیش شده.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;color: rgb(204, 204, 204);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;از خونه زدم بیرون. به قصد و هدف هیچ جایی و هیچ چیزی و تنها برای از 
خونه زدن بیرون. نزدیک خونه پسری اون طرف خیابان که به زور سنش به سه می 
رسید در حال پرتاب خشم و فریاد های خودش به در و دیوار و جوب آب بود! چند 
متری که از خانه دور شدم یک پراید خاکستری (شایدم یک رنگ دیگه) که داخل آن 
خانمی نشسته بود بدجوری جلب توجه می کرد. شاید به دلیل نگاه های مشکوک و 
زننده دختر می بود! نزدیک تر که شدم، دیدم پسری جلوی ماشین درازکش سرش را 
گذاشته روی پاهای دختر... پسر خیلی ضایع بود! اینجا، این کار.&lt;/font&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;color: rgb(204, 204, 204);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;جلوتر محمود را دیدم. گاهی وقتا که می بینمش بهش حسودیم میشه! محمود 
خیلی کم حرف می زنه، خوب شاید واسه این باشه که اصلن کسی حرفاشو نمی فهمه؟!
 ولی همیشه می خنده.&lt;br /&gt;
هوا اصلن روشن نیست چه جوری یه؟ گرد و غبار، ابرهای زشت! خورشید و کلی چیز 
دیگه تو آسمان هست و همین تشخیص هوا را سخت می کنه! از در و دیوار و مغازه 
های شهر نکبت، بدبختی، فقر و هر چی که اسمش را بذاری می باره. بیشتر صاحب 
مغازه ها یا تو مغازه ی بدون مشتری شون، الکی دارن خودشون را سرگرم می کنن 
یا دیگه به راستی حالیشون شده و اومدن بیرون مغازه و دارن خیابان و ملت را 
دید می زنن!&lt;br /&gt;
خیلی از مغازه ها که بیشترشون ساندویچی و این جور چیزا بودن، کرکره ها 
مغازشون تا نصفه یا کاملن پایین بود، حتا چند واکسی که از کنارشون رد شدم 
هم پاهای خودشون را دراز کرده بودند و به رو به روی بی انتها خیره شده 
بودند. پسر یه جورایی حال به هم زنی بود. آدم پیش خودش می گفت: اه، مگه 
میشه این همه نکبت یک جا؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right; color: rgb(204, 204, 204);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;هندز فری گوشیم که گوشی راستش خراب شده بود 
در حال خواندن آهنگ Show Must Go on از Queen بود&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: left; color: rgb(204, 204, 204);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;Empty spaces - what are we living for&lt;br /&gt;
Abandoned places - I guess we know the score&lt;br /&gt;
On and on, does anybody know what we are looking&lt;br /&gt;
for...&lt;br /&gt;
Another hero, another mindless crime&lt;br /&gt;
Behind the curtain, in the pantomime&lt;br /&gt;
Hold the line, does anybody want to take it anymore&lt;br /&gt;
The show must go on&lt;/font&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right; color: rgb(204, 204, 204);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;که یک لحظه متوجه شدم دیگه هیچی نمی شنوم.&lt;br /&gt;
تمرین تیاتر هم برگذار نشد، البته تفاوتی هم نمی کرد. ساعت دیگه داشت به 
نزدیکای هفت می رفت. هر چه ساعت جلوتر می رفت، شهر هم خلوت تر میشد. انگار 
که همه با هم یک جای بیرون شهر قرار دارن که این اندازه تند تند در حال 
تخیله شهر هستند! هیچ کدام دیگه طاقت نداشتن و داشتن خودشون را آماده نمایش
 &amp;quot;بخور بخور&amp;quot; می کردن! پسر آدم دلش واسه اون همه مرغ و گوسپند و بزغاله و 
سایر بدبختای مادر مرده و پدر مرده و تا چند ساعت دیگه خویش مرده که قرار 
بود خوراک یک مشت گرسنه بشه، می رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسیرم را کج کردم به سمت جای همیشگی. توی این مسیر محمود را هم دیدم که 
سلامی هم بهش کردم. پیاده روی توی روز روشن اصلن خوب نیست، انگار همه دارن 
چهار چشمی یک موجود &amp;quot;خارق العاده&amp;quot; را نگاه می کنن. شب خیلی بهتره، سر و 
صدای آدم های مزاحم و ماشین و این کوفت و زهرمارها هم کمتره...&lt;br /&gt;
آبی که پای سبزه ها ریخته شده بود بوی بسیار لذت بخشی را وارد هوای زشت شهر
 کرده بود، به گفته بابایی: من مث یک گاو می مونم که زمانی بوی سبزی به 
مشامم می خوره صدای &amp;quot;ماااو ماااو&amp;quot; ام بلند میشه!... دیگه رسیده بودم. تنها 
صدایی که شاید بشه گفت هیچ زمان ازش خسته نمیشم صدای خوردن آب به سنگ، پرت 
شدن آب از یک ارتفاع ... است.&lt;br /&gt;
جوانی روی پله ها نشسته بود، پاکت سیگار هم کنارش بود و با حالتی مشمئز 
کننده و رمانتیک در حال نگاه کردن به آب و دست کردن در دماغش بود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هوا تاریک شده بود منم بلند شدم و به سمت خونه حرکت کردم. این روزا وقتی 
وارد اتاقم میشم بوی چسب چوب از کیف و سنتور تازه ام بدجوری بلند میشه، 
طفلی ساز قبلی که اونم کم کم به تاریخ می پیونده!&lt;br /&gt;
میز ِ مثلن مطالعه کمی ریخت و پاش بود. کتاب &amp;quot;بیگانه&amp;quot; هنوز بعد از چند روز 
مدادی لای ِ خودش می دید، کتاب دیگه ای که آشنا می زد &amp;quot;کوری&amp;quot; بود که هنوز 
تمام نشده.&lt;br /&gt;
مضراب را از کشوی میز در آوردم. پشت صندلی نشستم. مقدمه ابوعطا بود، شایدم 
چهار مضراب... دستم که خسته شد از پشت میز هم بلند شدم و باید دنبال کار 
دیگه ای می رفتم تا شب را همانند شب های دیگر صبح می کردم.&lt;/font&gt;
  &lt;hr size=&quot;2&quot; width=&quot;100%&quot; /&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;امروز پنجمین سالروز حضرت عشق است. پنج سالی 
که مانند همه کارهای دیگر خیلی زود ولی شاید سخت گذشت. در این پنج سال 
اینجا مکانی بود برای واگویی همه آنهایی که نمی توانستم و یا نمی خواستم 
جای دیگری بگویم. هر چند که گاهی آن حس مازوخیسمی در درون من هم جوش می کرد
 و یادداشت هایی را حذف یا سانسور می کردم! امروز زادروز خجسته ای که چند 
یادداشتی از اینجا پیشکش او بود، هم هست...&lt;br /&gt;
به هر حال نوشتن تنها بهانه ای است، بهانه ای برای آغاز یک راه بی انتها...
  &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 21 Aug 2010 14:13:54 GMT</pubDate>
          <comments>http://hazrat-eshgh.com/Comments.bs?PostID=244</comments>
          <author>روزبه</author>
          <guid>http://hazrat-eshgh.com/1389/05/30/post-244/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>اژدهای سبز</title>
					<link>http://hazrat-eshgh.com/1389/05/25/post-243/</link>
					<description>&lt;p style=&quot;color: rgb(204, 204, 204);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;times new 
roman,times,serif&quot;&gt;در باز شد و اژدهای &lt;span style=&quot;color: rgb(0, 255, 0);&quot;&gt;سبز&lt;/span&gt; به درون اتاق آمد٬ چاق و چله٬ پهلوها بر‌آمده و
 پر گوشت٬ فاقد پا٬ خود را به روی زیر تنه پیش می کشید. خوشامدگویی رسمی. 
خواهش کردم کاملن به درون بیاید. متاسف بود که به واسطه ی قد درازش از عهده
 ی این کار بر نمی آید. بنابرین به ناچار باید در باز می ماند و این به 
راستی ناخوشایند بود.&lt;br /&gt;با حالتی آمیخته به شرم و تزویر لبخند زد و گفت: 
«اشتیاق تو موجب شد از راهی دور خود را به اینجا بکشم. زیر تنم سراسر 
خراشیده و مجروح است. با این همه از کرده ی خود خشنودم. با کمال میل آمده 
ام٬ با کمال میل خود را به تو عرضه کنم.»&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;times new roman,times,serif&quot; style=&quot;color: rgb(204, 204, 204);&quot;&gt;فرانتس
 کافکا&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Mon, 16 Aug 2010 04:00:46 GMT</pubDate>
          <comments>http://hazrat-eshgh.com/Comments.bs?PostID=243</comments>
          <author>روزبه</author>
          <guid>http://hazrat-eshgh.com/1389/05/25/post-243/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>شانس کور</title>
					<link>http://hazrat-eshgh.com/1389/05/18/post-241/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;times new roman,times,serif&quot; color=&quot;#cccccc&quot; size=&quot;3&quot;&gt;خیلی وقت بود که از کیشلوفسکی فیلمی ندیده بودم، تا اینکه همین چند مدت پیش &amp;quot;زندگی دوگانه ورونیکا&amp;quot; را دیدم. فیلم های کیشلوفسکی علاوه بر جذابیت های تصویری و متنی ظاهرن یک بخش جدا نشدنی هم دارند که&amp;nbsp;توان فیلم را&amp;nbsp;در پرداختن به موضوع &amp;nbsp;بالاتر می برد٬ موسیقی متن. بیشتر زمان ها این موسیقی فیلم های او هستند که هدف کیشلوفسکی را از تصویرش می رسانند _ برای نمونه درفیلم &amp;quot;زندگی دوگانه ورونیکا&amp;quot; که موسیقی در جاهایی حس دوگانگی را در آدم زنده می کنه_ در پشت بیشتر این کارها هم شخصی بزرگ به نام &amp;quot;پرایزنر&amp;quot; بود. ولی این یادداشت پیرامون فیلمی مهم از کیشلوفسکی است. &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0084549/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;شانس کور&lt;/a&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://s1.picofile.com/post/PtPic/180589.jpg&quot; align=&quot;left&quot; border=&quot;0&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;times new roman,times,serif&quot; color=&quot;#cccccc&quot; size=&quot;3&quot;&gt;فیلم در مورد جوانی است که به خواسته پدر خود به دانشکده پزشکی می رود و آن چنان از این تصمیم راضی نیست تا اینکه پدر و پیش از مرگش به او اعلام می کند تو آزادی! جوان پس از مرگ پدر تصمیم به سفر کردن به شهر دیگری می گیرد و در ایستگاه قطار در سه اپیزود متفاوت، سه اتفاق گوناگون برای وی رخ می دهد که هر سه شرایط زندگی او را دگرگون می کنند...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;times new roman,times,serif&quot; color=&quot;#cccccc&quot; size=&quot;3&quot;&gt;شانس و تقدیر همچون یاس و نا امیدی در چند فیلم دیگر کیشلوفسکی هم به خوبی دیده می شد ولی می توان گفت شانس کور فیلمی است که به طور کاملن جدی به قضیه شانس در سرنوشت آدمی پرداخته است. وی به خوبی به این موضوع پرداخته که یک رخداد هر چند که جزیی و کوچک باشد تا چه اندازه می تواند کل زندگی یک شخص را تحت تاثیر قرار دهد و مسیر زندگی وی را دگرگون کند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;times new roman,times,serif&quot; color=&quot;#cccccc&quot; size=&quot;3&quot;&gt;روند فیلم کمی کند است _ولی کندتر از فیلم آماتور (فیلمبردار) نیست! _و شاید در سکانس هایی شما را هم خسته کند، موسیقی متن از پرایزنر بزرگ نیست ولی باز هم به خوبی گزینش شده و این از تیزهوشی کیشلوفسکی در پرداختن به موسیقی متن حکایت دارد.&lt;br /&gt;من آن چنان از اوضاع سیاسی لهستان در دهه 80 میلادی خبر ندارم و تنها از درگیری های بین حزب کمونیست و دولت و اینها کمی اطلاع دارم ولی در هر سه اپیزود یک بخش از زندگی جوان و شاید بتوان گفت کل مردم لهستان خارج نیست، آن هم سیاست. در هر سه اپیزود سیاست بخشی جدایی ناپذیر از زندگی جوان می شود و اوضاع سیاسی و اجتماعی کشور باعث می شود که او حتا در خطر بیافتد و دست به انجام کارهای خطرناک بزند، این بخش به اندازی در فیلم ملموس و مهم است که در پایان هم می بینیم که اگر کسی در اندیشه وطن خودش نباشد، نابودی کشور و خودش را رقم می زند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;times new roman,times,serif&quot; color=&quot;#cccccc&quot; size=&quot;3&quot;&gt;جالب اینکه ظاهرن این فیلم در لهستان 5 سال توقیف بوده است!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Mon, 9 Aug 2010 14:06:59 GMT</pubDate>
          <comments>http://hazrat-eshgh.com/Comments.bs?PostID=241</comments>
          <author>روزبه</author>
          <guid>http://hazrat-eshgh.com/1389/05/18/post-241/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>
