چهار سال گذشت..

...

بر پایه یک منش "وبلاگی!" باید سالروز آغاز به کار رو جشن بگیریم! جالب تر اینه که بایستی جشن بگیریم! یعنی هیچ حقی نداریم که غم بخوریم.. کمینه باید این روزها رو هر اندازه که غم انگیز باشه، جشن گرفت.. 

این شُک هفتاد روزه که به باور خیلی ها کاری که باید طی چندین سال طی میشد به یک باره در یک گزینش طی شد! خیلی ها رو در سکوت فرو برده، ولی خوب به گفته دوستی باید از یه جایی آغاز کرد و کاری به هر روشی برای جنبش کرد.. چه پوشیدن مچ بند سبز بدست مانکن های ایتالیایی و چه گردن آویز طومار برج ایفل! 

این روزها هر چه بیشتر جلو می روم بیشتر گواه پوست انداختن مردم پیرامون خودم هستم.. به گونه ای که هتا گاهی زمان ها به خودم هم شک می کنم که اصلن کی ام؟ چی ام؟ 

این روزها جای خیلی از کسانی که باید امروز می بودند! ولی نیستند.. رو احساس می کنم. کسانی که می تونستند راه ما رو آسان تر کنند ولی با رفتن زوری یا دلخواه خودشان این راه رو برای ما سخت تر کردند! ولی خوشحالم که این راه سخت تر شد.. چون هر چه راه مون سخت تر بشه خواسته ای که داریم هم پایسته تر میشه.. و این می تونه کمک شایانی به آینده خودمون که هیچ! رفت.. به آینده فرزندان این خاک کنه.. 

امروز افزون بر اینکه "حضرت عشق" چهار ساله میشه پیوندی با یک یادبود زیبا دوران پیشین هم داره که امیدوارم اون یادبود همیشه یک یادبود زیبا (همان گونه که الان هم هست!) در ذهن من انگاشته بشه و چیزی نتونه اون رو خدشه دار کنه..  

+ دیروز به خواسته بزرگواری فیلم "خاطرات یک موتور سوار (The Motorcycle Diaries)" رو دیدم، فیلمی که جدا از داشتن صحنه های جذاب و گیرا، یک رمان بزرگ پشت اون بود و برای همین ویژگی شما رو تا پایان فیلم میخکوب می کنه!
جدا از دیدن این فیلم که در مورد "چه گوارا فقید" هست، نمی دونم چرا این روزها همه دوست دارند از زندگی چه، کاسترو، لنین، روزبه و و و... بیشتر بدونن ؟؟!!
  

+ این عکس از جنگل های سوخته استرالیا در سال ۲۰۰۶ گرفته شده است. (دزدی از اینترنت)