سه سال گذشت.. چه زود گذشت!!

...

درست ۳ سال از نخستین روز نوشتنم در اینجا گذشت..

حتی باورش برام سخته که ۳سال از بهترین و بدترین روزهای زندگیم تموم شد! و از فردا آغازی دوباره شروع میشه..  

همیشه مرداد ماه آبستن تمام حوادث خوب و بد بود برام.. آره فکر کنم نتوسنتم حرف دلم رو تا الان اینجا بزنم!! و شاید همیشه ازش فرار می کردم!!

امروز نمی دونم فیلم بازی کنم و خودم رو گول بزنم تا کمی خوشحال باشم! یا اینکه مثل همیشه از بهانهء این ۳سال نوشتن فرار کنم!

کدوم رو انتخاب کنم؟
لذت شیرینی در تلنگوری که به زندگی من در این ۳ سال زده شد؟
یا زجر کشیدن واسه رسیدن به این تلنگور؟!

من همیشه دوست داشتم حتی چیزهایی که بدست آوردنشون آسون بود رو سختش کنم! دور خودم بپیچونم و اون وقت بدستش بیارم!

از اینکه خودم رو زجر بدم لذت می برم! دیوانگی محض! لذت بیخود!

از تمام روز و شب های این ۳ سال لحظه به لحظه یاد گرفتم که چطور نفس بکشم! با کی نفس بکشم! روز به روز بر اندک دانشی که تو خودم می دیدم افزوده میشد!

هر چه جلوتر رفتم نفرتم بیشتر شد! بیزار شدم! خسته شدم.. نه خوش بودم نه بد! فقط داشتم نفس می کشیدم.. نفس..

راستی درد من چه کوفت و زهرماری بود و هست که خودم نمی دونم؟! این همه تامل و فکر در زندگی خودم اما دریغ از پی بردن به درد خودم!!

چیزی ندارم که از دست بدم.. آزادم.. تنهام..
دارم به جایی می رسم که روزی اون رو سرنوشتم می دونستم!..

این ۳سال برای خودم.. برای سایهء خودم می نوشتم! چون می ترسیدم روزی بمیرم و اندوه بخورم که خودم رو نشناختم و بی دلیل نفسی از خود دم و باز می کردم!

این درسته.. من نمی تونم چشمام رو ببندم و یک لحظه تمام اشتباهات در مورد بهانهء نوشتن در حضرت عشق رو فراموش کنم!! چیزی و کسی که تو دستهام بود رو به سختی از دست دادم!

یعنی تو ۱۸ سالت شد که فقط تلنگوری به زندگی من بزنی ؟؟!! همین ؟؟!!


پ.ن۱:

روز زاریش تو، و آمدنت شادباد!

پ.ن۲:

وقتی مرگ هم من رو نمی خواد.. وقتیکه مرگ هم به من پشت می کنه.. مرگی که نمی یاد و نمی خواد هم بیاد..!
همه از مرگ می ترسند٬ من از زندگی سمج خودم.. (زنده به گور)