طرح یک کویر  بهانه ای است برای نوشتن و کمی فکر کردن به روزهایمان....
شهریور 1389
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
جستار بندی
واپسین یادداشت ها
گورستان طرح یک کویر

آموزش پرورش شترمرغ آموزش پرورش شترمرغ
شغل پر درامد
همراه با تسهیلات بانکی
مجموعه ۶۰ فیلم 2010
۱۲۸۰۰ تومان+هدیه فیلمهای اسکار
با کیفیت عالیDivX و زیرنویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 25 مرداد 1389
اژدهای سبز

در باز شد و اژدهای سبز به درون اتاق آمد٬ چاق و چله٬ پهلوها بر‌آمده و پر گوشت٬ فاقد پا٬ خود را به روی زیر تنه پیش می کشید. خوشامدگویی رسمی. خواهش کردم کاملن به درون بیاید. متاسف بود که به واسطه ی قد درازش از عهده ی این کار بر نمی آید. بنابرین به ناچار باید در باز می ماند و این به راستی ناخوشایند بود.
با حالتی آمیخته به شرم و تزویر لبخند زد و گفت: «اشتیاق تو موجب شد از راهی دور خود را به اینجا بکشم. زیر تنم سراسر خراشیده و مجروح است. با این همه از کرده ی خود خشنودم. با کمال میل آمده ام٬ با کمال میل خود را به تو عرضه کنم.»

فرانتس کافکا


چهارشنبه 26 خرداد 1389
فریادی...

مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده است
که به جُست و جوی ِ فریادی گم شده برخیزم. 

با یاری ی ِ فانوسی خُرد
یا بی یاری ی ِ آن٬
در هر جای ِ این زمین
یا هر کجای ِ این آسمان. 

فریادی که نیم شبی
از سر ندانم چه نیاز ناشناخته از جان ِ من بر آمد
و به آسمان ِ ناپیدا گریخت...  

ای تمامی ی ِ دروازه های جهان!
مرا به بازیافتن ِ فریاد ِ گم شده ی ِ خویش
مددی کنید! 

۷ خرداد ۱۳۳۷ - ا.بامداد (در مرگ ایمرناگی) 

پ.ن: برای بازیافت خیلی از "حس" های کشته شده درونی نیازی به جنس و جوش و تکاپو آن چنانی نیست! یه جای خلوت و پرت رو پیدا کن و تا می تونی اون "حس" رو فریاد کن. همین. 

+ وارد بخش "چرت و پرت" ی از زندگی به نام فرآیند "امتحان دادن" شدم.


پنجشنبه 10 دی 1388
ساعت؛ ۲۲ دقیقه بامداد

پرده نخست:
اندرونی ـ اطاق او ـ تاریک ـ ساعت: ۲۲ دقیقه بامداد
 

او همچنان تلاش می کند که خود را دلخوش نگه دارد - به هر روش و بهایی! - تا در کاری که سرانجام از پیش ها نوشته شده٬ باهمان نشود! ذهن و جلوی چشمان او چنان تاریک و گنگ است که هتا پروانه ورود پردازش هیچ داده بیرونی را نمی دهد. تنها به همان هایی که در ذهنش نقش بسته بسنده می کند. آری٬ چرا در کاری سر انجام آن از پیش نوشته شده من حضور پیدا کنم؟! به چه بهایی؟ خون تمام آنهایی که برای راه " ۷ " رفته اند را این گونه پاسخ می دهند؟ من نیستم! 

بیرونی - شهر - تاریک و روشن - ساعت: نامعلوم 

او در میان مردمانی حرکت می کند که بیشتر به شوق و برای چیزی می اندیشن که شاید باید این روزهای تیره را روشن کند. براستی می توان این گروه از مردم را (که اختلاف آنها با مخالفانشان هنوز به بیشینه نرسیده) باور کرد؟ آیا می توانند؟ سبز٬ تغییر و دو داده دیگر بین مردم پخش شده ولی هنوز هیچ گروهی نتوانسته به خوبی و به اندازه کافی یکه تازی کند! 

پرده دوم:
اندرونی - خانه آنها - کمی روشن - ساعت: ۲۲ دقیقه بامداد

با آن همه گنجایش پویش مردم٬ کم کم ذهن او آماده ورود آرمان ها و آرزو های "سبز و تغییر" شده٬ همین که این آمادگی نسبی آمد پردازش مغز نداشته او هم در حال تلاش و تکاپو برای رسیدن به سرانجام پایانی است.. همهمه و شلوغی سرتاسر خانه همیشه ساکت آنها را برداشته٬ هر کدام نگرشی دارند و از قضا مخالف یکدیگر! ولی شاید باید گفت که این نخستین بار است که همه هموندان خانه در پی رسیدن به هدفی مشترک هستند.. 

بیرونی - شهر و ایران و فرنگ - روشن - ساعت: همه ساعت ها
پس از آن شب به یادماندی و پیروزی انگشت اشاره "چیز" بر بی همه چیز٬ آن همه اختلاف ها - به آن اندازه - همگی یک شبه مرتفع شد و شهر و ایران و جهان را یکپارچه یک رنگ و یک واژه (سبز و تغییر) فرا گرفته٬ همه خوشحال به دیده می آیند - پر شور و شعف - انها چنان پایکوبی می کنند که گویی از همین الان نام سبز و تغییر را از جعبه بیرون آورده اند! تاریکی شب به روشنایی روز پیوند خورده و زمان ها و ساعت ها از دست همه رفته..
گروهی آگاه فریاد می زنند؛ اگه تقلب نشه.. .. .. گروه آگاه دیگری؛ اگه تقلب بشه.. .. .. !! 

نیم پرده؛ روز ۲۲ ام
از آغازین ساعت های روشنایی همه و همه (هر کس که ایران برایش مهم بوده) می رود و حق خودش را در جعبه آرزو می اندازد. او هنوز مردد است! نمی داند؟ می داند؟ چه کند؟ در خانه تنهاست٬ بالاخره٬ به روش و بهایی خودش را خشنود می کند و دم پسین هم مانند دیگران می رود.. مانند همه.. مانند همه.. 

ادامه گفتار ...

شنبه 7 شهریور 1388
تناسخ

مدتی هست که دارم فکر می کنم که چه اندازه میشه علم تناسخ رو با دین (اونم اسلام!) پیوند زد؟ آیا اصلن چنین کاری امکان پذیر هست یا نه؟ و اینکه ما ها در زندگی روزمره خود چه اندازه این علم را باور داریم و کمینه اینکه ایا کارهایی که انجام می دهیم ویژگی هایی از این علم است یا نه؟ نخست بهتره که تناسخ رو کمی بیشتر شفاف کنم! که کمینه خود من هم در این زمینه کمی نمی فهمم! 

این علم بر این باور است که روح آدمى در هنگام مرگ در همه ى احوال یک سلسله زایش ها و دوباره حیات را طى مى کند و پیاپى از دنیایی به دنیایی دیگر در آمده و در کسوت هر حیات دوره ى خود را طى کرده و سرانجام در زمان مرگ؛ بار دیگر به پیکرى دیگر منتقل مى شود و جامه ى نوین مى پوشد، باید بدانیم این که ضرورت ندارد همیشه در پهنای یک سطح واحد موجود باشد، بلکه ممکن است در زمانى محدود در عوالم گوناگون حلول کند، برای نمونه گاه در گیاهان و زمانى در حیوانات و جانوران ... یا روان فرد در کالبد درآید٬ تا روزی که روح در جایگاه جاویدان در دنیای بالا با او محشور شود یا این که در جایگاه پایین سرنگون شود و تا ابد آنجا بسر برد. 

هندویزم ها بر این باور اند که چون روان آدمی از کالبد او به در آید در تن دیگری به زندگی خواهد پرداخت هرچه نیکوکار تر باشد در زندگی بعدی در مرحله ی والاتری قرار می گیرد و هرچه گناهکارتر باشد جسم او فرودست تر می شود. پیروان بودا باور دارند که اگر کسی در کالبد های متوالی گناهکار باشد به شکل وزغ مار فیل و تمساح به جهان باز می گردد.   

اینو هم باید گفت که اسلام تناسخ رو نمی پذیره و به زندگی روح در برزخ بعد از مرگ باور داره. 

تناسخ در ادبیات ما ما هم جایگاه ویژه ای داره. شاید بارزترین نویسنده که نوشته های اون ما رو بر این وا می داره که او هم علم تناسخ رو باور داشته (که در واقع به نظر من این چنین نیست!) صادق هدایت است. که شاید ارادت و اشتیاق هدایت به مکتب هندو ها و به کل دین های آسییای شرقی کمی این فکر رو در ذهن ما یادآوری کنه در صورتی که شاید این گونه هم نباشه! چون به کل هدایت دینی رو نمی پذیرفت..   

در علم تناسخ سرگذشت انسان دارای وِیژگی مهمی است و تکرار اون هم به گونه ای در علم تناسخ معنی میده.در زمان‌های گوناگون تاریخ و تکرار تجربه‌های تلخ و دردناک بشر، به زیادی دیده می‌شه. تجربه‌ای که با نشان دادن مرگ و میرها و تولدهای پی‌درپی.. شوندی بر آرزوی نویسنده به کاستن از این درد و الم دارد  

 "به طور مبهمی آرزوی زمین لرزه یا یک صاعقه آسمانی را می‌کردم، برای این که بتوانم مجددا در دنیای آرام و روشنی به دنیا بیایم.." بوف کور"شاید روح نقاش کوزه در موقع کشیدن در من حلول کرده بود و دست من به اختیار او درآمده بود.." بوف کور
پ.ن: چند خطی رو از اینترنت دزدیدیم.
 


>>

راه اندازی:
مرداد 3743 زرتشتی | مرداد 1384 خورشیدی
هم اکنون:
سال 3748 زرتشتی
برابر با:
1389 خورشیدی |
7032 آریایی

شمار بازدیدکنندگان : 142991


Powered by Hazrat-Eshgh.Com


خوشبخت کسانیکه عقلشان پاره سنگ بر می دارد٬ چون ملکوت آسمان مال آنهاست..
آسمان که معلوم نیست٬ ولی روی زمینش حتمن مال آنهاست...

& & & & &&........

به کسی بر نخوره!
اگه من اهل ناکجا آبادم!
شجره نامه ی من، مال منه..
به کسی چه!
من یکی آزادم...
من...

بهترین اندازه برگ نمایش: 768*1024
2005-2010 © Copyright, Hazrat-Eshgh.Com
Design : Hazrat-Eshgh.Com