طرح یک کویر  بهانه ای است برای نوشتن و کمی فکر کردن به روزهایمان....
شهریور 1389
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
جستار بندی
واپسین یادداشت ها
گورستان طرح یک کویر

پرورش شترمرغ ! پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
همراه با تسهیلات بانکی
صد فیلم برتر شاهکار سینما
شاهکار های سینما از هنرمندان بزرگ
آلن دولن ، مارلون براندو ،‌ آنتونی کوئین
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 6 تیر 1389
مارادونا عصیان می کند...

از زمانی که تونستم تشخیص بدم فوتبال چیه؟ مانند خیلی های دیگه دیوونه بازییش بودم، همیشه می گفتم چطور ممکنه یه آدم این همه بازیکن رو به روش باشه ولی اونها رو یکی یکی جا بذاره بدون اینکه این توپ از پاش جدا بشه! رشته من فوتبال نبود و جای دیگری سیر و سیاحت می کردم ولی خوب همیشه شیفته اون بودم...  

بعدن که بزرگتر شدم دیدم نع خیر حالا دیوونه شخصیت اون هم هستم! برام مهم نبود الان گوشه خونه داره کوکایینش رو می زنه یا اینکه گوشه بیمارستانه و هر لحظه ممکنه خبر مرگش رو بشنوم! اون برای من نماد خیلی از چیزها بود، نمادی از انرژی، شور، "عصیان" و خیلی چیزهای دیگه که شاید گفتنش افکار شوونیسمی تلقی شه!!
اون یه قهرمان بود ولی شاید برام یه نشانه بود از اینکه تو خودت باید قهرمان زندگیت باشی! تا تو عصیان نکنی چطور چشم به راه عصیان هم تیمی؟ هم خونه ای؟ همسایه؟ مردم شهر و کشورت رو داری؟! اون از سرزمین دکتری بود که "عصیان" کرد و مردمی رو نجات داد ولی همیشه دکتر می گفت" تو خودت باید قهرمان زندگیت باشی"  

اون عصیان کرد و پس از بازی فراموش نشدنی فینال جام جهانی 1986 گفت: گل نخستم بهتر بسیار مهمتر از گل دومم بود، در آن زمان همه ما از انگلیسی ها متنفر بودیم، پیش از بازی تصویر کودکانی که توسط انگلیسی ها کشته شده بودند رو به روی چشمام بود! می خواستم انتقام بگیرم! از گل نخست بیشتر لذت بردم این احساس را داشتم که کیف یک انگلیسی رو زده ام!  

دیه گو آرماندو مارادونا از سرزمین خورشید، از سرزمین آلبه سلسته ها برای من همون کسی یه که تو زندگیش علیه خشونت، امپریالیست، فاشیست و.. "عصیان" کرد و به ما یاد داد چطوری چگونه باید یکی یکی عناصر ستم رو پشت سر گذاشت و اون ها رو زمین انداخت و در پایان سرتو بالا بگیری و بگی "ما پیروزیم" 

دیه گو آرماندو مارادونا این بار با کت و شلوار کنار زمین و کنار آلبی سلسته هاست تا هر لحظه هر ثانیه هر بازی یک "عصیان" رو نشون ما بده! حالا به هر روشی... تیم اون چند لحظه دیگه بازی حذفی خودشون رو آغاز می کنن، برام مهم نیست که اون ببازه و یا ببره! واقعن برام مهم نیست که اون جام نوزدهم رو به خونه ببره یا نه! اصلن... شک نکنید که آیندگان هم جام نوزدهم رو مانند ما با نام زیبای دیه گو آرماندو مارادونا می شناسن.  


یکشنبه 12 اردیبهشت 1389
محمد بهمن بیگی هم از میان ما رفت
«قره قاج! تو می خواستی غرقم کنی ولی من دست از دامنت بر نمی دارم، من تو را بیش از همه رودهای روی زمین دوست می دارم، من یک موج کوچک تو را با صدها الب، هودسن و پوتوماک عوض نمی کنم. قره قاج! می آیم ولی این بار می کوشم که بی گدار به آب نزنم و با کمک خداوند نهال های تازه ای در کنارت بنشانم و پل های استوار برایت دست و پا کنم...».(اگر قره قاج نبود، صفحه 108)

زمانی که خیلی بچه بودم یه نام برای من همیشه تکرار و تکرار میشد٬ شاید نه تنها برای من بلکه برای بیشتر پسر و دخترهای هم سن و سال من که در استان فارس زندگی می کردند. اون نام همه  رو یاد واژه "آموزگار" می انداخت. در کیش و باور ما هیچ ارزش و کاری بالاتر از این نیست که شخصی درس و دانش را به دیگری عرضه کند. هیچ ارزشی. 

او این کار را کرد ولی وی‍‍‍ژه ی خودش! کاری که تنها او کرد. در هیچ جای جهان چنین کاری نشد و شاید به همین شوند بود که در سال 1973 یونسکو جایزه یک عمر تلاش و کوشش در برابر بیسوادی را به او اهدا کرد.  

محمد بهمن بیگی ابتدا اقدام به تاسیس دانشسرای عشایری و سپس دبیرستان ۴۰ نفری عشایری کرد. دبیرستانی که عشایر کوچ نشین شهرهای شیراز٬ نورآباد ممسنی٬ لار٬ فیروز آباد و و و... در آنجا مشغول به تحصیل شدند.
دبیرستان هایی که از بطن آن دقتی ها٬ کاظمی ها٬ احمدی ها٬ امیری ها٬ رنجبر ها٬ آبسالان ها و و و... به ایران تحویل داده شد. کسانی که بیشتر آنان در مکتب بهمن بیگی رشد کردند و به ایران خدمت کردند.

جایی گفته بود: افتخار من این است که از چادر های عشایری، دانش آموز و دانشجو و فرهیخته تحویل به ایران دادم. 

افتخار او این بود که حتا زنان و دختران عشایری را به مدرسه و تحصیل فرا می خواند٬ ۱۰۰۰ زن آموزگار خدمتی بود که بهمن بیگی به دختران و زنان عشایری کرد.
محمد بهمن بیگی آموزگار طبیعت٬ دیروز ۱۱ اردی بهشت ۱۳۸۹ در سن ۹۰ سالگی در بیمارستان شاگردانش (بیمارستان دنا شیراز) به زندگی بدرود گفت و ما را ترک کرد.
و چه بد اینکه پس از یک روز سرد شدن بدن این بزرگمرد هنوز اجازه خاکسپاری داده نشده!! (باز  بر می گردیم به مثل: ما کجاییم..) 

+ برای آشنایی بیشتر با محمد بهمن بیگی به شماره سوم فصلنامه فراسو رجوع شود. گوشه ای از یادداشت با کسب اجازه از سردبیر "دزدیده" شده است! 


(دیدار اسپند 1387محمد خاتمی از محمد بهمن بیگی، خانه محمد بهمن بیگی در شیراز  - عکس از تارنمای محمد خاتمی)


سه شنبه 11 اسفند 1388
ناتور دشت ؛ تداعی کننده همه ساعت های ما

"هیچ وجه تنها نیستی٬ وقتی که تحریک بشی٬ هیجان زده بشی بدونی. خیلی از آدم ها درست عین الان تو از نظر روحی و اخلاقی مشکل داشته ن و خوشبختانه عده ای از اونها مشکلات شون رو ثبت کرده ن. اگه بخوای می تونی از اون مشکلات چیزهای زیادی یاد بگیری. همون طور که روزی اگه تو چیزی برای ارائه داشته باشی٬ کسی هس که چیزی ازت یاد بگیره. این یه توافق دو جانبه ی خیلی زیباس. و این همه ی تحصیلات نیست. تاریخه. شعره."  

ناتور دشت. نوشته جی.دی.سلینجر (برگردان محمد نجفی، انتشارات نیلا 1375)     

شما بارها و بارها در طول زندگی خودتون و هتا روزها و ساعت ها زندگی تان "هولدن کالفیلد" را دیده اید شنیده اید لمس کردید و و و... بارها با اون و رفتارهاش زندگی کرده اید. "هولدن کالفیلد" شاید بیش از هر کسی برای کسانی که به دیده از زندگی روزمره خودشان خسته و نالان هستند، آشنا باشد. برای همین هر چه برگه های "ناتور دشت" را به پیش می بریم، بیشتر و بیشتر با اون پیوند برقرار می کنیم و چه بسا می اندیشیم که "جی.دی.سلینجر" فقید این کتاب را برای "ما" نوشته!
"هولدن کالفیلد" تنها "هولدن کالفیلد" نیست! او نشانه و نمادی از بیشینه افرادی از هر جامعه ای ست که از رخداد های پیرامون خود ناخشنود و در پی زدودن این هنجارهای بد است. 

اگر "ناتور دشت" را نخوانده اید بدون هدر دادن زمان از همین امروز خواندن آن را آغاز کنید، بی شک "ناتور دشت" می تواند بهترین و یا بهترین کتاب و شاید هم "درس" زندگی تان باشد.


جمعه 16 بهمن 1388
اندر احوال شیخ؛ پادشاه و بیگناه

همیشه و پس از دوران بلوغ نصفه و نیمه فکری درباره شیخ سعدی چنان می اندیشیدم که تنها باید در کمبود رفتار و حالت هایی همچون: معنویت٬ رضایت٬ شکر گذاری٬ قناعت و دیگر رفتار هایی که هیچ کدام هیـــــچ سوی و سمتی به ما "معلوم الحال" ها ندارد، رفت!؟ ولی مدتی ست که مشتاق چشم و ابرو شیخ شده ایم هر بار که زمان بگذارد و حال "معنوی" مان هم بیاید به سوی هم رهسپار می شویم و از گوشه و کنایه و پند و اندرزهای ایشان "فــــیض" می بریم و استفاده می کنیم. باری که همه این سخن های خوب شیخ را به کار ببرند. 

پادشاهی به کشتن بیگناهی فرمان داد. گفت: ای پادشاه بواسطه خشمی که تو را بر من است آزار خود مجوی. گفت: به چه معنی؟ گفت: از برای آن که این غقوبت بر من به یک نفس بسر آید و بزه آن جاوید بر تو بماند! 

      دوران بقا چو باد صحرا بگذشت .. تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت
     پنداشت ستمگر که جفا بر ما کرد .. در گردن او بماند و بر ما بگذشت 

ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او برخواست. 


>>

راه اندازی:
مرداد 3743 زرتشتی | مرداد 1384 خورشیدی
هم اکنون:
سال 3748 زرتشتی
برابر با:
1389 خورشیدی |
7032 آریایی

شمار بازدیدکنندگان : 142937


Powered by Hazrat-Eshgh.Com


خوشبخت کسانیکه عقلشان پاره سنگ بر می دارد٬ چون ملکوت آسمان مال آنهاست..
آسمان که معلوم نیست٬ ولی روی زمینش حتمن مال آنهاست...

& & & & &&........

به کسی بر نخوره!
اگه من اهل ناکجا آبادم!
شجره نامه ی من، مال منه..
به کسی چه!
من یکی آزادم...
من...

بهترین اندازه برگ نمایش: 768*1024
2005-2010 © Copyright, Hazrat-Eshgh.Com
Design : Hazrat-Eshgh.Com