| «قره قاج! تو می خواستی غرقم کنی ولی من دست از دامنت بر نمی دارم، من تو را بیش از همه رودهای روی زمین دوست می دارم، من یک موج کوچک تو را با صدها الب، هودسن و پوتوماک عوض نمی کنم. قره قاج! می آیم ولی این بار می کوشم که بی گدار به آب نزنم و با کمک خداوند نهال های تازه ای در کنارت بنشانم و پل های استوار برایت دست و پا کنم...».(اگر قره قاج نبود، صفحه 108) زمانی که خیلی بچه بودم یه نام برای من همیشه تکرار و تکرار میشد٬ شاید نه تنها برای من بلکه برای بیشتر پسر و دخترهای هم سن و سال من که در استان فارس زندگی می کردند. اون نام همه رو یاد واژه "آموزگار" می انداخت. در کیش و باور ما هیچ ارزش و کاری بالاتر از این نیست که شخصی درس و دانش را به دیگری عرضه کند. هیچ ارزشی. او این کار را کرد ولی ویژه ی خودش! کاری که تنها او کرد. در هیچ جای جهان چنین کاری نشد و شاید به همین شوند بود که در سال 1973 یونسکو جایزه یک عمر تلاش و کوشش در برابر بیسوادی را به او اهدا کرد. محمد بهمن بیگی ابتدا اقدام به تاسیس دانشسرای عشایری و سپس دبیرستان ۴۰ نفری عشایری کرد. دبیرستانی که عشایر کوچ نشین شهرهای شیراز٬ نورآباد ممسنی٬ لار٬ فیروز آباد و و و... در آنجا مشغول به تحصیل شدند. دبیرستان هایی که از بطن آن دقتی ها٬ کاظمی ها٬ احمدی ها٬ امیری ها٬ رنجبر ها٬ آبسالان ها و و و... به ایران تحویل داده شد. کسانی که بیشتر آنان در مکتب بهمن بیگی رشد کردند و به ایران خدمت کردند. جایی گفته بود: افتخار من این است که از چادر های عشایری، دانش آموز و دانشجو و فرهیخته تحویل به ایران دادم. افتخار او این بود که حتا زنان و دختران عشایری را به مدرسه و تحصیل فرا می خواند٬ ۱۰۰۰ زن آموزگار خدمتی بود که بهمن بیگی به دختران و زنان عشایری کرد. محمد بهمن بیگی آموزگار طبیعت٬ دیروز ۱۱ اردی بهشت ۱۳۸۹ در سن ۹۰ سالگی در بیمارستان شاگردانش (بیمارستان دنا شیراز) به زندگی بدرود گفت و ما را ترک کرد. و چه بد اینکه پس از یک روز سرد شدن بدن این بزرگمرد هنوز اجازه خاکسپاری داده نشده!! (باز بر می گردیم به مثل: ما کجاییم..) + برای آشنایی بیشتر با محمد بهمن بیگی به شماره سوم فصلنامه فراسو رجوع شود. گوشه ای از یادداشت با کسب اجازه از سردبیر "دزدیده" شده است!  (دیدار اسپند 1387محمد خاتمی از محمد بهمن بیگی، خانه محمد بهمن بیگی در شیراز - عکس از تارنمای محمد خاتمی)
|