حضرت عشق.. پناهگاهی برای نوشته های گاه و بیگاه من..
اسفند 1388
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
گورستان حضرت عشق
جستار بندی
نوشته های خاک گرفته

۹۵ فیلم ۲۰۰۹ ۹۵ فیلم ۲۰۰۹
بزرگترین آرشیو فیلم های ۲۰۰۹
اکشن,جنگی,ترسناک و ...
آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 7 آذر 1388
می خواهم زنده بمانم- از زبان یک گوسپند

http://roozbehs68.persiangig.com/070988.jpg

بع بع بع
نکش - منو نکش - ازت٬ از تو خواهش می کنم من رو٬ خواهرم٬ مادرم٬ پدرم رو نکش.. همون طوری که تو خانوادت رو دوست داری منو دوست شون دارم.. بع بع ع ع ع
اگه تو منو این جوری بکشی٬ یه روزی هم می یاد که تو واسه تو دادگاه بگیرن - واسه کشتار و نسل کشی ما - می فهمی؟ نه خوب نمی فهمی دیگه.. بکش.. من رو راحت کن.. ولی بدون تمام دوستا و خویشاوندای من تا واپسین دم های زندگی شون تاوانمون رو از تو می گیریم..
هولوکاست اینجاست.. گوسپندان بیایید.. دارن ما رو می کشند.. آقا شیره.. کجایی که به داده ما برسی!
آخه نامرد کمینه چشما مو ببند امروز - امروز که داری تمام آشنایان من رو هزار هزار تا می کشی.. نمی تونم این رو ببینم.. بع بع بع ع ع ع..
و ناگهان با ندادن آبی برای گوسپند "مادر مرده" یا "پدر مرده" یا "فرزند مرده آینده" گلویش را با تیغه فلزی تیزی می زنند و خون سرتاسر پیرامون آن گوسپند را می گیرد.. . . . 

http://roozbehs68.persiangig.com/0709883.jpg

این تراژدی غم انگیز کشتار گوسپند در روز "عید قربان" بود که از زبان یک گوسپند گفته شده بود! 

"عید قربان" آمد و در این روز مسلمانان سراسر گیتی دست به کشتن هزاران هزاران راس گوسپند می زنند، آن گونه که پیداست نامش "عید" است؛ ولی من نمی دانم که چرا در عید باید ما کشتار جانواران، خون و خونریزی ببینیم! جالب تر اینه که خیلی ها برای این کار هم جشن و سرور می گیرند! 

داستان از آنجایی شکل می گیرد که خدا در خوابی که ابراهیم خلیل الله دیده فرمان می دهد که سر فرزندت را از تن جدا کن!  فرزند برای هیچ و پوچ و بدون هیچ گناهی که مستوجب این چنین کاری باشد باید سرش از تن جدا شود! فرزند هم می پذیرد و به قربانگاه می روند، ولی کارد گلو را پاره نمی کند و خدا باز هم از آسمان گوسپندی می فرستد تا بجای فرزند قربانی شود..  

حالا در این داستان این گوسپند چه کاره است؟ این گوسپند "مادر مرده" یا "پدر مرده" یا "فرزند مرده آینده" به درستی چرا در این داستان درج شده؟ بدون شک خود خدا مهربان (!!) می داند و بس!
امروز تنها در شهر مکه بیش از دو میلیون گوسپند کشته خواهند شد..
همین امروز.. همسایه کناری ما هم گوسپندی را برای "رضایت" خدا خواسته یا ناخواسته کشت! و همسایه کوچه پشتی هم کشت.. و همسایه ها و همسایه های دیگر هم کشتند.. خیلی ها در ایران هم کشتند.. چرا؟!

به راستی چه تفاوتی بین این دو است؟!  

http://roozbehs68.persiangig.com/0709882.jpg  http://roozbehs68.persiangig.com/0709881.jpg

این داستان یادآوری کننده آن است که "مذهب و ایمان" تا چه اندازه ممکن است خطرناک باشد که آدمی برای هیچ و پوچ و هیچ گناهی فرزند خودش را بکشد!
در این داستام روشن نیست که خدا پس از آنکه "ایمان" ابراهیم خلیل الله برایش ثابت شده آیا فرمان لغو سر بریدن فرزند کافی نبوده که حتمن باید آن گوسپند نگون بخت رو می فرستاد تا بجای فرزند قربانی شود!؟
آیا خدا در آن روز جشن خونریزی را به پا کرد تا هزاران سال پس از این داستان پیروانش سالگرد این روز فرخنده رو با خونریزی جشن بگیرند؟! 

در ادامه گفتار گزیده هایی از دو نسک صادق هدایت (آدم و حیوان - فواید گیاهخواری) را ببنید.

ادامه گفتار ...

پنجشنبه 5 آذر 1388
برف سپید

بارون نم نم و کم کم و زیبایی پر از عطر و بوی طبیعت و پاکیزگی؛ پس از اون برفی به زلالی و پاکی و سپیدی برف! و پس از اون این ابر های در هم تنیده! و واژگون در آسمان بیکران.
نگاه کردن به این سه زیبایی و بودن در بین اینها، اون هم در یک فاصله زمانی کوتاه، چند و چون واژه گنگ و نامفهوم "لذت" این روزهای سرد و خشک و تاریک رو برای آدم زنده می کنه..
 

http://roozbehs68.persiangig.com/050988.jpg
(به روز یک شنبه یک آذر  هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی)

برف نو، برف نو، سلام، سلام ... پاکی آوردی - ای امید سپید!

همه آلوده گ یست این ایام
راه شومی ست م یزند مطرب 

تل خوار یست م یچکد در جام 
اشک وار یست م یکُشد ل بخند 

نن گواری ست م یتراشد نام 
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار، 

نقش هم رنگ م یزند رسام..
بنشین خوش نشست های بر بام  

ادامه گفتار ...

چهارشنبه 20 آبان 1388
یک روز "سرد شایدم سردتر".. 13 آبان تو

یک روز "سرد شایدم سردتر" باید بلند بشی و بروی سر جلسه امتحان نقشه کشی صنعتی، امتحانی که، نه ببخشید درسی که از آغازش تا به اون روز "سرد شایدم سردتر" هتا یک جلسه هم نرفته بودم..

باز خواب موندم.. ولی ساعت هشت و پانزده دقیقه لعنتی بود که صدای گوشی غراضه 1100 بیدارم کرد.. شماره دختر عمو، گنگ، نا مفهوم، ذهن من اون زمان هیچ چیزی رو نشمرد و پاسخ دادم، ولی یک چیزی رو شنیدم از او که نباید اون لحظه اون روز اون زمان و کمینه به این زودی ها می شنیدم.. چرا، آخه چرا؟ ول کن این چرا و چگونه ها رو.. مات و مبهوت و کیش و مات شده باور نشده و گیچ و منگ سخن شنیده یا ناشنیده از تخت لامذهبی بلند شدم رفتم به سمت اتاق خواهر، اونم بیدار کردم گفتم یه زنگ بزن به سارا.. گفت چرا.. . . .

بذار کوتاهش کنم که خودمم هتا تا الان نفهمیدم چی به چیه؟ رفتم سر جلسه امتحان، با اینکه باورم نمیشد.. با اینکه نه -وازه خوبی نیست - اصلن باورم نمیشد.. نه، نمی شد هم وازه خوبی نیست.. باورم نمی شه.

چند صد باری گوشی غراضه من زنگ خورد و از جلسه امتحان لعنتی بلند شدم ولی همه این بلند شدن ها باعث نشد اون بلند بشه..

نمی دونستم که این بار بهانه گرد هم شدن خانواده کوچیک مون چیه؟ اصلن تو به من بگو؟! چیه ؟ همه خانواده گرد هم شده بودن تا گران مایه ای.. مهربانی.. دلسوزی.. تا تو رو دست به دست پیش کش خاکی کنن که تو چند صباحی از زندگیت رو برای همین خاک فدا کردی، اخراج شدی، در بند شدی، بهترین ساعت ها و لحظه های جوانی خودت رو از دست دادی..

این خاکسپاری نخستین تجربه من بود، نخستین..

مادر خواهر برادر پدر دوست و شایدم "عمه" من، تو.. تو که دستان جوان پینه بستت برای من خواهرام از همه آشنا تر بود رفتی، شایدم خسته شده بودی، از من، از ما، از شب های ایران! حتمن با خودت گفتی بذار یه چرخی بزنم تا روز بشه این شب سیاه و تاریک.

تو روزی رفتی که از روز قدس هر بار که ماها می دیدیمت می گفتی: 13آبان رو هم داریم، با اون می خوان چی کار کنن؟ می بینید که بچه های هشت نه ساله هم سبز می پوشن و سبز فریاد می زنن!

ولی چه کوتاهه این زندگی.. این دم و بازدم ها.. که زمان نداد تو اخبار 13 آبان رو هم بشنوی.. تو رفتی.. درست روزی که چشم به راه خبر بودی.. نمی دونستی که برای خانوادت مهمترین خبر 13 آبان، کتک خوردن کروبی و سبز پوشیدن بچه های هشت نه ساله نیست، بلکه رفتن تو هست و بس، همین.

به هر حال این چرخیه که باید بچرخه، حالا چه ما کجش کنیم یا چوب لای چرخش کنیم و چه نکنیم، اون به چرخش خودش ادامه می ده.. . . .

این چند خط رو چند روز پیش از رفتن تو نوشتم.. پیش کش تو:

دستم می لرزد، بار نخست است که دستم می لرزد - نه، بار چندم است!

پیشاهنگ ارتش درون من رو به سستی می رود

شب هنگام، ماه هم دیگر بر من نمی تابد

تا کی باید این چنین گفت و شنید

مادامی که پیشاهنگ، آهنگی برای سفر ندارد..


>>

راه اندازی:
مرداد 3743 زرتشتی
هم اکنون:
سال 3747 زرتشتی
برابر با:
1388 خورشیدی |
7031 آریایی

شمار بازدیدکنندگان : 120365


Powered by Hazrat-Eshgh.Com


خوشبخت کسانیکه عقلشان پاره سنگ بر می دارد٬
چون ملکوت آسمان مال آنهاست..
آسمان که معلوم نیست٬
ولی روی زمینش حتمن مال آنهاست...

^^^^&&&&&&&^^^^
_____(((((((____-------

به کسی بر نخوره!
اگه من اهل ناکجا آبادم!
شجره نامه ی من، مال منه..
به کسی چه!
من یکی آزادم.. . .

من...
موسیقی زمینه

بهترین اندازه برگ نمایش: 768*1024
2005-2009 © Copyright, Hazrat-Eshgh.Com
Design : Hazrat-Eshgh.Com