بارون نم نم و کم کم و زیبایی پر از عطر و بوی طبیعت و پاکیزگی؛ پس از اون برفی به زلالی و پاکی و سپیدی برف! و پس از اون این ابر های در هم تنیده! و واژگون در آسمان بیکران. نگاه کردن به این سه زیبایی و بودن در بین اینها، اون هم در یک فاصله زمانی کوتاه، چند و چون واژه گنگ و نامفهوم "لذت" این روزهای سرد و خشک و تاریک رو برای آدم زنده می کنه..  (به روز یک شنبه یک آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی)
برف نو، برف نو، سلام، سلام ... پاکی آوردی - ای امید سپید! همه آلوده گ یست این ایام راه شومی ست م یزند مطرب تل خوار یست م یچکد در جام اشک وار یست م یکُشد ل بخند نن گواری ست م یتراشد نام شنبه چون جمعه، پار چون پیرار، نقش هم رنگ م یزند رسام.. بنشین خوش نشست های بر بام مرغ شادی به دا مگاه آمد به زمانی که برگسیخته دام ره به هموارْجای دشت افتاد ای دریغا که بر نیاید گام تشنه آ نجا به خاک مرگ نشست کآتش از آب می کند پیغام کام ما حاصل آن زمان آمد که طمع بر گرفته ایم از کام خا مسوزیم، الغرض، بدرود تو فرود آی، برف تازه، سلام.. (ا. بامداد ۱۳۳۸) |