.. امسال بر خلاف سال گذشته روزهای بهتری رو می بینیم با انرژی های بهتر! ولی به روز بیست و سه فروردین یکی از دلخراش ترین پیشگاه رو به چشم خودم دیدم. وقتی قوطی آب میوه رو به سمت آشغال دونی! پرتاب کردم پسرک به سمت اون دوید.. بدون اینکه هتا به من نگاه کنه! و قوطی رو از آشغال دونی برداشت و قطره های آخر آب میوه رو خورد! این قدر این رخداد من رو "کیش و مات" کرده بود که نمی دونستم چی کار کنم! وقتی خونه رفتم هزار اندیشه و کار برای کمینه کردن ندیدن این جور رفتارها به ذهنم رسید که نیازی به گفتن اونها نیست! ولی چرا این جوری شد؟ چرا باید ما این رخداد ها که این کوچکترین اونهاست رو ببینیم! این همه پول بهشت ما کجا میره؟ این قدر ما نیازمندیم که باید این ها رو ببینیم؟ چرا؟ به گفته دوست همسایه که دیگر در بین ما نیست.. ما را هم اندازه فرزندان غزه دوست بدارید! 
|