.. شاید رسم بر این شده که پس از نوروز باید بی گمان از آن روزها هم بنویسی! هتا یک جمله! این نوروز با تمام روزهای پر فراز و نشیب ش آرامش شگفتی در اون وجود داشت! نمی دونم برای این بود که نخستین نوروزی بود که از نخست تا پایان در کنار خاک و آب و هوای زادگاه خودم بودم یا شوند (دلیل) دیگری داشت! و یا شاید هم سرمستی من و طبیعت پیرامونم! روزهای نوروز بیش از پیش تنها بودن را برایم معنی کرد! زمانی که در عین شلوغ بودن پیرامونم و بودن همه آن کسانی که باید می بودن در نوروز ولی در دنیایی دیگه بودم! چرا؟ نمی دونم! این نوروز و آرامش وصف نشدنی ای که به من داده بود دوست داشتم به پیشین برگردم! به همان روزهایی که در کارنامه من به نام "حسرت" نگارش شد! به همان روزهای خوب و قشنگ دیگران و زمان "حسرت" من! حسرت تمام نیازهای نخست یک کودک! مانند همان روزها مزرعه حیوانات را برای بار چندم خواندم! و شب را با صدای دل نشین فرهاد و داریوش سر می کردم.. ولی با حالتی ناهمسان با گذشته.. دوست داشتم اون خاطره ها را با این حال تکرار کنم! چه روزهای خوبی بود! ولی افسوس که این "چرخ" نمی ایستاد و به جنبش خودش ادامه داد و همه اون روزها را با خودش برد.. ولی خوشحالم که با خوشی در خاطره ام نگارش شد! زندگی زیباست ای زیبا پسند زنده اندیشان به زیبایی رسند آن چنان زیباست این بی بازگشت کز برایش می توان از جان گذشت؟! 
(طبیعت شگفت انگیز زادگاه.. بهار یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت) پ.ن: در سال نو آهنگ نویی هم در سر دارم! تلاشم را می کنم که در اینجا بیشتر به پیشگاه شما برسم. و کمینه هر هفته به روز باشم! صد البته با یادداشت های گوناگون! چشم به راه باشید! |