... خسته از با خویش جنگیدن !! خسته ی سقاخانه و خانقاه و سراب.. خسته ی کویر و تازیانه و تحمیل.. خسته خجلت از خود بردن هابیل.. دیری ست که دم بر نیاوردم اما اکنون.. هنگام ان است که از جگر فریادی بر آرام که سرانجام اینک شیطان که بر من دست میگشاید .. . . . (ا.بامداد ۱۳۴۸)
پ.ن: واسه نوشتن چند خط چرت و پرت که حوصله و رمق لازم نیست !! روز به روز فاصله ها بیشتر و بیشتر میشه !! اما نه.. تو تا لحظه آخر با من می مانی! مرگ دوستت دارم !! |