حضرت عشق.. پناهگاهی برای نوشته های گاه و بیگاه من..
اسفند 1388
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
گورستان حضرت عشق
جستار بندی
نوشته های خاک گرفته

آموزش دفاع شخصی ! آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
هر فیلم فقط 140 تومان
مجموعه 95 فیلم 2009 با کیفیت عالی
به همراه زیر نویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 مرداد 1387
سه سال گذشت.. چه زود گذشت!!

...

درست ۳ سال از نخستین روز نوشتنم در اینجا گذشت..

حتی باورش برام سخته که ۳سال از بهترین و بدترین روزهای زندگیم تموم شد! و از فردا آغازی دوباره شروع میشه..  

همیشه مرداد ماه آبستن تمام حوادث خوب و بد بود برام.. آره فکر کنم نتوسنتم حرف دلم رو تا الان اینجا بزنم!! و شاید همیشه ازش فرار می کردم!!

امروز نمی دونم فیلم بازی کنم و خودم رو گول بزنم تا کمی خوشحال باشم! یا اینکه مثل همیشه از بهانهء این ۳سال نوشتن فرار کنم!

کدوم رو انتخاب کنم؟
لذت شیرینی در تلنگوری که به زندگی من در این ۳ سال زده شد؟
یا زجر کشیدن واسه رسیدن به این تلنگور؟!

من همیشه دوست داشتم حتی چیزهایی که بدست آوردنشون آسون بود رو سختش کنم! دور خودم بپیچونم و اون وقت بدستش بیارم!

از اینکه خودم رو زجر بدم لذت می برم! دیوانگی محض! لذت بیخود!

از تمام روز و شب های این ۳ سال لحظه به لحظه یاد گرفتم که چطور نفس بکشم! با کی نفس بکشم! روز به روز بر اندک دانشی که تو خودم می دیدم افزوده میشد!

هر چه جلوتر رفتم نفرتم بیشتر شد! بیزار شدم! خسته شدم.. نه خوش بودم نه بد! فقط داشتم نفس می کشیدم.. نفس..

راستی درد من چه کوفت و زهرماری بود و هست که خودم نمی دونم؟! این همه تامل و فکر در زندگی خودم اما دریغ از پی بردن به درد خودم!!

چیزی ندارم که از دست بدم.. آزادم.. تنهام..
دارم به جایی می رسم که روزی اون رو سرنوشتم می دونستم!..

این ۳سال برای خودم.. برای سایهء خودم می نوشتم! چون می ترسیدم روزی بمیرم و اندوه بخورم که خودم رو نشناختم و بی دلیل نفسی از خود دم و باز می کردم!

این درسته.. من نمی تونم چشمام رو ببندم و یک لحظه تمام اشتباهات در مورد بهانهء نوشتن در حضرت عشق رو فراموش کنم!! چیزی و کسی که تو دستهام بود رو به سختی از دست دادم!

یعنی تو ۱۸ سالت شد که فقط تلنگوری به زندگی من بزنی ؟؟!! همین ؟؟!!


پ.ن۱:

روز زاریش تو، و آمدنت شادباد!

پ.ن۲:

وقتی مرگ هم من رو نمی خواد.. وقتیکه مرگ هم به من پشت می کنه.. مرگی که نمی یاد و نمی خواد هم بیاد..!
همه از مرگ می ترسند٬ من از زندگی سمج خودم.. (زنده به گور)


پنجشنبه 17 مرداد 1387
۱۹ سال گذشت.. . .

...

دومین دهه از عمرم می گذرد٬ در اینکه بیهود گذشت که هیچ شکی نیست !!

فکر می کنم هر روز باید اینجا را عوض بکنم، چون هر روز به باور تازه ای از خودم می رسم..

باید تکرار کنم که من آدم مهمی نیستم، شاید برای مهم بودن هنوز خیلی زود باشد..

کسی مرا به درستی نمی شناسد، چون خودم به سختی خودم را می شناسم !!

این تصور غلط برایم آزار دهنده نیست..

باید بنویسم چون نیاز دارم چیزهایی را دایم به خودم یادآوری کنم..

شاید فردا حرف جالب تری برای گفتن راجع به خودم داشته باشم.. . . .


پ.ن:

تنها آرزوی من در این دنیا اینه که وقتی به یاد ۱۷ مرداد می افتم٬ افسوس نخورم که چرا پام به این دنیا باز شد !!


راه اندازی:
مرداد 3743 زرتشتی
هم اکنون:
سال 3747 زرتشتی
برابر با:
1388 خورشیدی |
7031 آریایی

شمار بازدیدکنندگان : 120166


Powered by Hazrat-Eshgh.Com


خوشبخت کسانیکه عقلشان پاره سنگ بر می دارد٬
چون ملکوت آسمان مال آنهاست..
آسمان که معلوم نیست٬
ولی روی زمینش حتمن مال آنهاست...

^^^^&&&&&&&^^^^
_____(((((((____-------

به کسی بر نخوره!
اگه من اهل ناکجا آبادم!
شجره نامه ی من، مال منه..
به کسی چه!
من یکی آزادم.. . .

من...
موسیقی زمینه

بهترین اندازه برگ نمایش: 768*1024
2005-2009 © Copyright, Hazrat-Eshgh.Com
Design : Hazrat-Eshgh.Com