| |
| جمعه 19 اسفند 1384 |
| خدانگهدارت...!! |
عزیزی که فرصت بیان احساسات رو به من ندادی، خدا حافظ من دیگه غرق تنهایی شدم که تو می خواستی در آن غرق بشم. می خوام ساده و پاک برای تو و قلب خودم و همه اعتراف کنم، و مطمئنم این چیزی از ارزشهای من کم نمی کنه و لطمئه ای هم به غرورم نمیزنه. می دونی وقتی کسی داره غرق می شه، دیگه نمیگه سلام. فقط کمک می خواد، ولی کار من دیگه از کمک خواستن گذشته. می خوام برای آخرین بار بگم: که من برای نابود نشدن احساسم همه ی تلاشمو کردم. درست تو لحظه ی اوج، درست تو اون بالا بالاها، که فکر میکردم دستت توی دست منه.. ولی افسوس که تو خیلی وقت بود دستت رو از دست من جدا کرده بودی، و من چه دیر فهمیدم، که تنها درون گود وایستادم و دارم برای چیزی می جنگم، که اون خیلی وقته مال من نیست.میدونی شایدم فهمیدم
اما اینقده دوستت داشتم که خودمو به نفهمی می زدم.... من توی وجود تو، یه ذره از وجود خدا، یا حتی یه تکه از وجود خودمو پیدا کرده بودم. تو اونی نبودی که من توی قصه هام ازش یه بت ساخته بودم. تو حتی اون چیزی که خودت رو نشون میدادی، هم نبودی.. برای من دیگه اسم تومهم نیست. برای من اون احساسی که توی وجود تو پیدا کردم، عزیز و دوست داشتنیه. واسه همین هم تا ابد دوستت خواهم داشت. فقط بدون، همیشه خواستم پُر بشی از من. تو عمیق تر از اونی بودی که احساس من بتونه تو رو پر کنه. و هر چی تلاش کردم، دیدم تمام وجودت خالیه، آره! از من خالیه. به جای اینکه من پُرت کنم، غرق اعماق وجود تو شدم و نابود شدم. آره! توی وجود تو گم شدم.. و کسی به من فرصت کمک خواستن هم نداد. همیشه از خدا می خواستم که یه عشق واقعی رو بهم بده، اون رو بهم داد، گرچه خیلی زود هم ازم گرفت. ولی هر چه بیشتر میگذره به حقیقی بودن اون دوست داشتن مطمئن تر میشم. حتی نبودن تو توی این مدت نتونست ذره ای از احساس من کم کنه، چه بسا هر لحظه قدرتش رو توی قلبم بیشتر از پیش احساس می کنم. دلم می خواد برات آرزو کنم،..........................................................
دیگه حتی نمی خوام فکر کنم که احساس واقعی تو چی بود؟ دیگه دنبال مقصر هم نمی گردم.. دنبال برنده و بازنده هم نیستم. اگه برنده و بازنده ای هم باشه.. اون برنده تویی.. تو بردی... آره! فقط تو بردی. ولی من خوشحالم که به تو باختم!!!
|